|
 |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم...
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
تو چشاتو واسه ی همیشـــه بستـــی...! چشـم من گــریه نکــن ، داغــه دلــو تـــازه نکـــن
دیــگه فــایده ای نــداره ، اینطـــوری گــریه نکــن
تیک تیک ساعت قلبم ، اسمـــتو فــــریاد میزنه
توی آسمونه قلبـــم ، پـــرنده پــــــر نمیزنـــه
آرزوی من همیـــنه ، که فقـــط با تو بمونـــم
حالا من تو رو ندارم ، عشقه تو بسته به جونم
اون نگـــاه عاشقونت هرگز از یادم نمیره
توی ذهن خسته ی من ، خاطراتت نمیمیره
جــای تو ؛ تو آسموناست ، جای تو ، توی بهشتـــه
باورم نمیشه هرگز ، هر چی که بوده گذشتـــه
وقتی که بودی ندونستم که برای من چی هستی
حالا دیره .... تو چشاتو واسه ی همیشه بستـــــــــی!
یاد چشمای تو مونده ، توی قلب عاشق مـــــــــــن
دیگه فـــایده ای نداره ، انتظار و هق هق مــــــــــن
چی میشد پیشم میموندی ، منو تنها نمیزاشتی
یه روز از راهی که رفتی ، باز دوباره بر میگشتی
قـــدر مهربونی هـــاتو وقتـــی بودی ندونستـــم
حالا میدونم که دیــــــــــره ، دیگه تو دوری ز دستــــم!
بــا شمام ای عـــاشقا که قـــدر عشقو نمیدونیــــد
تــــوی جـــاده های تقدیــــر ، مثل من تنهـــــــــا میمونیــــد....
یـــاس و تردید و رهـــــــــا کن ، دلو صادقـــــــانه بسپـــار
لحظه هـــای عاشقــــــانه نمیشه دوبـــاره تکـــــــــرار....
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
خـــود را بـــه کـــه بــســپــارم
وقـتــی کــه دلــم تنــگ اسـت
پیـــدا نـکــــنم هـــمــدل
دلــهـا هــمـه از ســنــگ اســت
گـــویــا کـــه در ایــــن وادی
از عشـــــق نشـــانـی نــیســت
گــــر هـســــت یــکـــی عـــاشــــق
آلــــــوده بـــه صــد رنـــگ اســــت
بــــه پـــنـــدار تـــو:
جـــهانـــم زیــبــاســــت!
جــــامـــه ام دیـــباســـت!
دیــــده ام بیـــناســــــت!
زیــــانـــم گــــویـــاسـت!
قـفـسـم طـلاسـت!
بـه ایـن ارزد كــه دلـم تــنهاســت؟
کــاش مـیشــد سـرنـوشــت خـویــش را از سـرنـوشـت
کــاش مـی شـد انــدکــی تــاریـخ را بـهـتـر نــــوشــــت
کـــاش مـی شــد پــشـت پـا زد بــر تــمــام زنـــدگــــی
داســتـان عــمـر خــود را گـونـه ای دیـگر نـوشــت!
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
آخــه چـــرا... شـــد کــوچــه بـه کـــوچـه جســت و جــو عــاشـق او
شــد بــا شــب و گـــریــه آشنـــا عـــشـق او
پــــایـــان حکـــایــتم شنیــــدن دارد
مــن عـــاشــق او بــــودم و او عـــــاشـق او
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
دنیــــا بی وفــــــــــا شده! تــو میــگی دوســم داری ، آهــــــــای غریـبه
ولـــی بــاور نـــدارم ، بــرام عجـــیبــه
هــر کــی از راه می رســه ، میگه باهـــاتم
چـــرا اینجــوری شده ، مبهـــوت و مـــاتم
چـــرا هــر چی شعــر میگم ، غمگــین و خسته ست
چـــرا درهــای دلم رو همه بستــه ست
آخـــه تا کی بشینم کـــنج اتـــاقم
چـــرا دیگه نمیخــــوام بیـــــــای سراغم
دنیـــــا بی وفـــا شده ...اینـــو میدونی
پــس چه جــور میخوای برام از عــشق بخونی
همه ی جوونیمو ازم گرفـــته .... آره بی وفـــــاییهاش یـــــــــادم نرفته....
دنیــا بی وفـــا شده....
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
اولــــین دیـــدار در نـــو بـــهـار عــشـق تــو بــهـارم کــردی بــا اولــیـن پـایـیـز تــو پــر پــرم کــردی وقــت شـنـیـدن هـا تـو قـصـه پـــردازی وقــت پــریـدن ها تـو بــال پــروازی سـر تـا بــه پـا ویـــــرونــم مــجنون تر از مجنونم پــریــشـونـم پــریشـونـم تــو کــردی دیـدی چــه قـدر آســونــه آتــش زدن بـــر خــونــه پــشیـمونم پشیمــونم تــو کــردی
بــرم پــیوسـته پــیوســته تــأسف بــر دقـایــق هـا شکستم من شکستم من شکســتم با حـقــایـــق هــا زدم آتــش زدم آتــــش زدم آتــش به هـســتی خویـــش ســـراب آرزومــنــدی حــقیقت های مـستــی خویــش
بــسـوزان کـهنــه دیــروز و بــنـا کــن تـــازه هــا را مــحـبــت پیــش کـن بــر هــم بــزن انـــدازه هــا را نــم اشکـــی بـــریــیـز و خــانــهء دل رو صــفــا ده تــو ای تـکـتــاز مــن بــگـشــا هـــمـه دروازه هــا را قــضــا را بــا هـمــه نــابــاوری هــایــش رهــا کـــن ز خـــشـت مــهـربــانـــی خــانــه ای از نـــو بــنـا کــن کـــویــر دل بــذار هـــمــیشـه پــر آلالــــه بـــاشــه بـــه شـرطــی اشـک چــشمـت آب و عــشـقـت لالـــه بـــاشــه
ســــر تــا بــه پــا ویــــــرونـــم مــجنــون تــر از مـــجنــونـــم پـــریشـونـم پــریشونــم تــو کــردی دیـــدی چــه قـــدر آســـونــه آتـــش زدن بـــر خــونـــه پـــشیمــونــم پــشیمـونـــم تـــو کـــــــردی
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/30 |
|
آدمك آخر دنیاست بخند.. آدمك مرگ همین جاست بخند.. آن خدایی كه بزرگش خواندی ..به خدا مثل تو تنهاست بخند ..دست خطی كه تو را عاشق كرد.. شوخی كاغذی ماست بخند..
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/29 |
|
می دانستم که نیستی اما باز منتظرت می شدم لحظه ها را پس می زدم تا به لحظه امدنت برسم گریه ها را جمع می کردم شاید دل سنگ تو را بسوزانند چشم هایم را به زمین می دوختم تا گام های خسته ات را بر انها بگذاری و برایت می مردم شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی.....
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/29 |
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/29 |
|
شیشه ای می شکند! یک نفر میپرسد، که چرا شیشه شکست؟ مادر میگوید،شاید این رفع بلاست! یک نفر زمزمه کرد،باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد! شیشه پنجره را زود شکست! کاش دیشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آنرا برمیداشت مرحمی بر دل تنگم میشد!!! امّادیشب دیدم؛هیچکس هیچ نگفت!!! غصّه ام را نشنید!از خودم میپرسم؛ آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟ دل من سخت شکست امّا؛هیچکس نگفت و نپرسید چرا...؟؟؟!!!
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/29 |
|
سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
کفش هایم ..... کو ؟!! کفشهایم.... کو ؟!!! دم در چیزی نیست لنگه کفش من اینجاها بود! زیر اندیشه این جاکفشی ! مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق که کسی پا نتپاند در آن ! هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان ! و به اندازه انگشتانم معنی داشت... پای غمگین من احساس عجیبی دارد. شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ! نبض جیبم امروز تند تر میزند از قلب خروسی که در اندوه غروب کپن مرغش باطل بشود... جیب من از غم قفدان هزار و صد وهشتاد وسه چوق که پی کفش به کفاش محل خواهد داد! «خواب در چشم ترش می شکند » کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود ! سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود «یاد باد آنکه نهانش نظری بر ما بود » دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید که کجا باید رفت که کجا باید خندید کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس وعلی توی صف های دراز من در این کله صبح ، پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن «نانوایی» می گویند! شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را توی صف پیدا کرد باید الآن بروم ، .... اما نه ! کفش هایم نیست! کفشهایم .... کو ؟!! مرحوم گل آقا |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت، نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش دیوارها پنجره داشت و می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. البته می شود از دیوارها فاصله گرفت واصلا فراموش کرد و قاطی زندگی شد،یا اینکه می شود تیشه ای برداشت و کند وکند.شاید دریچه ای ،شاید شکافی ،شاید روزنی،سر سوزن برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای… بگذریم… گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن تا اگر همه چیز ساکت باشد صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم .اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند… دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه بازیگوشی که توپش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف، حیاط خانه خداست... و آن وقت هی در می زنم، در می زنم ، در می زنم ، و می گویم:"دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید؟" کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین… ومن این بازی را دوست دارم .همین که دلم پرت می شوداین طرف دیوار ، همین که… من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:"بیا خودت دلت را بردار و برو." آن وقت من می روم و دیگر برنمی گردم و من این بازی را ادامه می دهم… |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
گفتگوهای کودکانه با خدا خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم. خدای عزیز! شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم. خدای عزیز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ خدای عزیز! این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟ خدای عزیز! آیا تو وافعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ خدای عزیز! من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟» اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود. خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی. خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها! خدای عزیز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش. خدای عزیز! فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. خدای عزیز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم. خدای عزیز! برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ خدای عزیز! من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم. خدای عزیز! ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبهها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده. خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم. خدای عزیز! فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم. خدای عزیز! هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود. |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
می دانستم که نیستی اما باز منتظرت می شدم لحظه ها را پس می زدم تا به لحظه امدنت برسم گریه ها را جمع می کردم شاید دل سنگ تو را بسوزانند چشم هایم را به زمین می دوختم تا گام های خسته ات را بر انها بگذاری و برایت می مردم شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی..... |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
بیگانه در اتاقم خلوتی ساكت و سرد سجاده ام پر تسبیح و دعا در شگفتم با خود كه چرا خاك شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟ تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟ در شگفتم با خود كه چرا بد كردی؟ من چه كردم با تو كه رهایم كردی؟... تو بمان با قلبت تو بمان با یاست... تو بمان ، اما من میروم شهر به شهر میكنم از سر هر كوی گذر روز و شب میگردم، روز و شب میگردم تا بیابم او را او همان گمشده پاك من است او همان مرهم دستان من است تو اگر سرد شدی مهر او گرم تر از خورشید است تو اگر با دل من قهر شدی عشق او تا به ابد جاوید است تو بمان با قلبت تو بمان با یا ست... تو بمان، اما من باز خواهم آمد از همان شهر غریب با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجیب و تو را خواهم دید كه در اندوه همین حادثه پر پر شده ای ... روز ویرانی تو روز میلاد من است، و تو آن روز پشیمان تر از امروز منی تا بهاری دیگر لحظه ها میگذرند و تو هم میگذری مثل یك " بیگانه " یك حادثه یك سایه شوم و فقط آنچه بجا می ماند، نقش یك خاطره است كه برای من ساده، من بی اندیشه... قصه تلخ تر ین حادثه است.. |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
جلوی دنیا ممکنه یک نفر باشی ولی برای یک نفر همه دنیا هستی |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
میدونی فرق آسمون خدا با آسمون دل من چیه؟؟ تو آسمون خدا یه ماه با بینهایت ستاره ولی تو آسمون دل من یه ستاره هست که بینهایت ماه.
|
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
میدونی فرق آسمون خدا با آسمون دل من چیه؟؟ تو آسمون خدا یه ماه با بینهایت ستاره ولی تو آسمون دل من یه ستاره هست که بینهایت ماه. |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
| مرتبط با : |
ارسال شده در: 87/10/11 |
|
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا.«آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه اینه كه نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام خدافظ تمام رویای من |
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی..منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی.. خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه .. لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟ من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه.. رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟ حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم.. از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..میترسیدم.. وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود..ارومه اروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم.. که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم.. بگم خوشگل شدیاااا.. که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
Copyrights This Blog © 2008 |
Designed By : Shiraz Team |
|
 |
|
mymiss
محمد
mymiss
http://mymiss.blogfa.com
◄◄ ۩ +16 ۩ ஜ►»ღ♥ღܓܨܓܨ
◄◄ ۩ +16 ۩ ஜ►»ღ♥ღܓܨܓܨ
◄◄ ۩ +16 ۩ ஜ►»ღ♥ღܓܨܓܨ
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟